پارسا پارسا ، تا این لحظه: 15 سال و 9 ماه سن داره
مهرسامهرسا، تا این لحظه: 13 سال و 4 ماه و 17 روز سن داره

پارسا و مهرسا

آماده خواب

با لباس مخصوص هم میشه به استقبال خواب رفت معلوم نیست،آخه خجالت میکشم با لباس خواب بیام جلوی دوربین،این چی پیداست؟  خیلی دارم خجالت میکشم کافی نیست؟ یعنی واقعا اشکال نداره ؟ پس دور هم کمی بخندیم! مامانم گفت با این لباس باید بخوابی ،خنده چیه؟ در اینجا از مامان جون مهربونم تشکر میکنم که قبل از اینکه من بدنیا بیام این لباس را برای من دوختند و انگار میدونستند که چقدر به من میاد! ...
22 شهريور 1391

د در کجاست؟

سوالی که من برای پدر و مادرم ایجاد کردم: ددر کجاست؟ هر وقت سوار ماشین میشیم که بریم بیرون من میگم ددر! این یعنی که مسیر  ددر نیست،مهم مقصد است! محیطهای بسته مثل رستوران که اصلا نمیتوانند جواب سوال باشند چون واقعا خسته کننده هستند وبه خاطر همین من این شکلی میشم کمی عصبانی! اما جواب سوال میتونه این گزینه ها باشه: فضای بیرون رستوران،پارک و تمام جاهایی که من بتوانم بدوم و هرکاری که دوست دارم را انجام دهم تقریبا همین جاها میتونه ددر باشه پاشم برم که ممکن فرصت از دست بره! با من کاری داشتید،من که به گلها دست نزدم! باشد که بیشتر از این به ددر برویم ،به امید آن روزها ...
21 شهريور 1391

نوزده ماهگی

و من ١٩ ماهم تموم شد بدون واکسن ،بدون اندازه گیری قد و وزن در مطب دکتر و بدون خیلی چیزهای دیگه که برای نی نی ها باید رعایت بشه آخه من خیلی بزرگ شدم دیگه به راحتی منظورم را به کمک حرف واشاره به همه میتونم بفهمونم و گاهی اوقات هم مامانم میشه مترجمم در این ماه نشان دادم که کله پاجه خور خوبی هم میتوانم باشم کمی ترسو شدم نسبت به وقتی که کوچکتر بودم شاید کمی محتاطتر اسم تمام افرادی رو که زیاد میبینمشون رو هم بلدم خاله   فا            عمو        عم            عمه  عمه  ...
16 شهريور 1391

سوژه هایی از من

وقتی اشپز میشوم وقتی حسابدار میشوم وقتی صندوقدار میشوم وقتی توپ دار میشوم وقتی مامان دستم را گرفته و من دست بابا را گرفتم ...
15 شهريور 1391

بدنسازی

در پارک من بیشتر از هر چیز به وسایل آمادگ جسمانی علاقه نشان میدهم آخه خیلی به سلامت بدنم اهمیت میدهم ...
15 شهريور 1391

قصه های مامان

خیلی وقته که موقع خواب مامان اول برام قصه میگه بعد لالایی میخونه بین تمام قصه هایی که مامان تعریف میکنه من فقط از یک قصه که فکر کنم مامان خودش ساخته خیلی خوشم میاد ،قصه ایی که یک پسره میخواد با اسبش بره تو جنگل که آقا شیره میاد سر راهش.... تا مامان میگه قصه بگم،من میگم شیر،ابس ،گوشت و تقریبا تمام کلماتی که مامان تو قصه ازشون استفاده میکنه رو ردیف میکنم و مامان مجبوره هرشب قصه ای شیر و ابس را برام بگه و بعد لالایی بخونه این قصه خیلی جذابه بخصوصه که پسره سوار ابس میشه و میره تو جنگل فکر کنم اینطوری ،البته بیشتر به جلو دقت میکنه تا پشت سرش   ...
15 شهريور 1391

پارک یا بوستان

انقدر بزرگ شدم که در پارک خودم از سر سره بالا میرم کمی از پله ه بالا پایین میرم ،ژست میگیرم اطراف را زیر نظر میگیرم اما هر چی مامانم خواهش میکنه از سرسره پایین نمیام ،چه کاریه همون بالا هستیم دیگه هوا هم خوبه! ...
15 شهريور 1391